تبليغاتX
حرفهای یک خواهر و برادر ...
 
حرفهای یک خواهر و برادر ...
 
 
 
به خاطر نوشتن سرزنشم نکن !

وقتی تنها دلخوشیم همین کلمه هاست ، پس تا آخرین لحظه ی عمرم می نویسم ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:56  توسط مجتبی  | 
ما که هر چی بهش گفتیم فایده نداشت ...

شما بهش بگید شاید اثر کرد ! آخه این خواهر ما هم رفته بین این همه آدم عاشق یه اوباش شده !!!  باورتون می شه ؟؟؟

یه کم نصیحتش کنید

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:28  توسط مجتبی  | 

امشب می خواهم برایت از دولت عشق بگویم ، می خواهم برایت از شبهای تنهایی و از یک عاشق دل سوخته بگویم ... از عاشقی که بعد از رفتن عشقش زندگی دیگر برایش معنایی نداشت و خزان زندگی اش فرا رسیده بود ! امشب می خواهم تا خون در رگهایم جریان دارد برایت بنویسم .  تا جایی که قلمم به گریه بیفتد . تا جایی که توان نوشتن نداشته باشد ...

 می خواهم بگویم که هنوز غاشقانه دوستت دارم و همچون خدا تو را پرستش می کنم و امیدوارم هییچگاه تنهایی مهمان خانه ی تو نشود چون آن وقت است که می فهمی غم را ! تلخی گریه های شب را ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 2:6  توسط مژده  | 

باز هم قلم در دست گرفتم و دلم هوای تو را کرده است تویی که بی رحمانه مرا ترک کردی و منی که همچون گمشده ای در بیابان عشقت تنها مانده ام . می خواهم بنویسم از شبهای بی تو بودن ، از شبهایی که اسمان تاریک و ستارگان شاهد اشکهای من بودند که همانند شبنم از دیدگانم فرو می ریخت . می خواهم بگویم که گناه تو این بود ، نداشتن صداقت ! اما گناه من بود ، نکردن خیانت ! آری ، منم شریک غم ها و تنها ترین تنهای دنیا ...

گاهی اوقات گذشتن از معشوق بخاطره عشق نهایت عاشق بودن است ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:33  توسط مژده  | 

منــو از دنـیــا نـرنـجـون ، مـن خـودم رنـجـیده حـالم

من تـو غـربت تنهاییم هیچ کسی رو دوست ندارم !

مـنـو از خـودم نـرنـجون کـه مـن از خــود مـی گـریزم

نـشـکـن ایـن دل شکـسـتـه کـه دوبـاره اشـک بریزم

مـنـو بـه تـرانـه بـسپـار ، تـا بگم چه بی کسم من !

نـخون از سکوت مرداب ، نخون از لحظه ی رفتن ...

مـنـو مـن هـا بـی بـهانـه ، حتی بـی اشاره موندیم

تـک و تـنـها ! گـرچـه تـو خاک وطـن تـرانـه خوندیم ...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 13:1  توسط مجتبی  | 

هنگام عبور رهگذری را دیدم . نمی خواهم بگویم چرا اما از او متنفر شدم ...

جلو رفتم و گفتم : تو متهم هستی به جرم کشتن لحظه ها ! به جرم قتل امید ! به جرم از بین بردن فرصت هایی که آمدند و دیدی و با لبخند بی رحمانه ات سوزاندی ...

افسوس که تا به خود آمدم دیدم رهگذر خود من بود ! گویا آیینه گناهانم را نشان داد که خود را نشناختم ...

افسوس که فراموشکارم ...     

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 9:21  توسط مجتبی  | 
 
  بالا