|
حرفهای یک خواهر و برادر ...
|
||
وقتی تنها دلخوشیم همین کلمه هاست ، پس تا آخرین لحظه ی عمرم می نویسم ...
شما بهش بگید شاید اثر کرد ! آخه این خواهر ما هم رفته بین این همه آدم عاشق یه اوباش شده !!!
باورتون می شه ؟؟؟ ![]()
یه کم نصیحتش کنید ![]()
امشب می خواهم برایت از دولت عشق بگویم ، می خواهم برایت از شبهای تنهایی و از یک عاشق دل سوخته بگویم ... از عاشقی که بعد از رفتن عشقش زندگی دیگر برایش معنایی نداشت و خزان زندگی اش فرا رسیده بود ! امشب می خواهم تا خون در رگهایم جریان دارد برایت بنویسم . تا جایی که قلمم به گریه بیفتد . تا جایی که توان نوشتن نداشته باشد ...
می خواهم بگویم که هنوز غاشقانه دوستت دارم و همچون خدا تو را پرستش می کنم و امیدوارم هییچگاه تنهایی مهمان خانه ی تو نشود چون آن وقت است که می فهمی غم را ! تلخی گریه های شب را ... ![]()
![]()
باز هم قلم در دست گرفتم و دلم هوای تو را کرده است تویی که بی رحمانه مرا ترک کردی و منی که همچون گمشده ای در بیابان عشقت تنها مانده ام .
می خواهم بنویسم از شبهای بی تو بودن ، از شبهایی که اسمان تاریک و ستارگان شاهد اشکهای من بودند که همانند شبنم از دیدگانم فرو می ریخت . می خواهم بگویم که گناه تو این بود ، نداشتن صداقت ! اما گناه من بود ، نکردن خیانت ! آری ، منم شریک غم ها و تنها ترین تنهای دنیا ...![]()
گاهی اوقات گذشتن از معشوق بخاطره عشق نهایت عاشق بودن است ...
منــو از دنـیــا نـرنـجـون ، مـن خـودم رنـجـیده حـالم
من تـو غـربت تنهاییم هیچ کسی رو دوست ندارم !
مـنـو از خـودم نـرنـجون کـه مـن از خــود مـی گـریزم
نـشـکـن ایـن دل شکـسـتـه کـه دوبـاره اشـک بریزم
مـنـو بـه تـرانـه بـسپـار ، تـا بگم چه بی کسم من !
نـخون از سکوت مرداب ، نخون از لحظه ی رفتن ...
مـنـو مـن هـا بـی بـهانـه ، حتی بـی اشاره موندیم
تـک و تـنـها ! گـرچـه تـو خاک وطـن تـرانـه خوندیم ...
هنگام عبور رهگذری را دیدم . نمی خواهم بگویم چرا اما از او متنفر شدم ...
جلو رفتم و گفتم : تو متهم هستی به جرم کشتن لحظه ها ! به جرم قتل امید ! به جرم از بین بردن فرصت هایی که آمدند و دیدی و با لبخند بی رحمانه ات سوزاندی ...
افسوس که تا به خود آمدم دیدم رهگذر خود من بود ! گویا آیینه گناهانم را نشان داد که خود را نشناختم ...
افسوس که فراموشکارم ...
|
|